۱۴۰۲/۰۲/۰۶ . 6:53 PM

چرا این همه فاصله است بین نوشتن و به روز کردن اینجا؟

چون من دیگه سرکار نمیرم که سیستم مدام جلوم باشه و بهش دسترسی داشته باشم. از نوشتن با گوشی موبایل هم متنفرم. لپ تاپ دارم اما تو این چهار سال دلیلی ندیدم پشتش بشینم. یعنی کارم با گوشیم راه میوفتاد و تنها وقتی که نداشتم، وقت برای خودم اونقدر بود که به همه کارام برسم و بخوامم یه چیزی بنویسم که البته تو چاردیواری خونه چیزی نبود که دلم رو ببره برای نوشتن.

بعد از حدود شیش سال دیروز رفتم مصاحبه! تازه شرکتی که مدیرم و کسی که مصاحبه کننده بود همکار قدیمیم بود و شرایط داغون منو میدونست. اینکه پارت تایم میتونم بیام اونم نه از اول وقت اداری و نه تا آخرش! و باید کارم قابلیت تبدیل به ریموت داشته باشه چون نازلی اگه مریض شه باید بمونم خونه و خب قاعدتا نمیشه ماهی یک یا چند بار یه هفته مثلا مرخصی بگیرم! خیلی هم استرس داشتم! و از اعتماد بنفس که اصن خبری نبود هییییچ تازه کلی هم به خودم میگفتم چی فکر کردی که بری مصاحبه اصلا؟ در 38 سالگی بعد 6 سال دوری از میادین! چون مدل کاری من مثلا مدل حسابداری نیست که اصول و قواعد و فرمولا یکی باشن همیشه. تکنولوژی و فضای مجازی هر رور آپدیت میشن با سرعت.

مجبور شدم نازلی رو بذارم پیش باباش برای دو ساعت! وقتی صبح میخواستم حاضر شم واقعا فکر کردم چی باید پوشید؟ مانتو که اصولا نداریم دیگه! شال بذارم یا بذارم بیوفته. کت بپوشم یا یه چیز اسپرت تر. شلوار جین یا؟ کتونی یا؟ در نهایت تمام چیزایی که اماده کرده بودم زدم کنار و با شلوار جین و کتونی و مانتوی جلوباز و شال و کیف کراس رفتم لحظه آخر کوله رو حذف کردم! چون به نظرم اومد سنم به قدر کافی بالا رفته برای رد شدن در مصاحبه اچ آر لاقل یه تیپی بزنم شبیه جوونترا باشم :))

وقتی نشستم و سوال و جواب و اصطلاحات هجوم آوردن با خودم فکر کردم چقدر عقبم... عقب افتادم. اصن برگردم یا نه؟ چقدر دستام خالیه حتی از زمان مورد نیاز برای استخدام! و اون فکر لعنتی باز اومد تو سرم. من یه لوزرم. هیچی نشدم آخرش. برای جایی که وایسادم نه لازم بود باهوش باشم نه درسخون نه نویسنده نه ورزشکار نه باشرف.

۱۴۰۱/۱۲/۱۰ . 12:38 PM

دیروز رفته بودم اپال شهرک غرب. یه قسمتی داره به اسم OPAL SHE. کلا از زنونه مردونه کردن و تفکیک فضاها بیزارم. اما این یکی خیلی باحال بود چون تقریبا سه طبقه بزرگ رو اختصاص داده بودن به مزون و سالن زیبایی و باشگاه برای خانوما. وای یهو صد تا ناخن کار با تیشرت شلوارک یه دست مثلا مشغول ژلیش و سوهان کشی و مانیکور و ال و بل بودن :)) قشنگ دلت میخواست بری باشگاه و استخر بعد بیای ماساژت بدن و ناخن و موهاتو ردیف کنن بعدم بری فودکورت سالاد بخوری با نوشابه :))) از فانتزیای اینجانب! البته که من فقط به خریدن به جفت دستکش و کلاه از بادی اسپینر قناعت کردم و دنیای لاکچری پولدارارو ترک کردم و با اتوبوس رفتم دنبال دخترم مهدکودکش! نه پس؟ واقعا درباره من چی فکر کردین؟! ;)

پ.ن. 1. راننده تاکسی یه آقای حداقل 55 ساله بود که یکبند با گوشی قربون صدقه کسی میرفت. از قضا من جلو نشسته بودم و هرقدر صداشو آرومتر میکرد بازم متاسفانه من میشنیدم. یهو دیدم داره میگه عزیز دل من بخاطر من بخاطر بچه هات تحمل کن من بهت احتیاج دارم وقتی بهت میگم حرف زدن باهات آرومم میکنه (اینو یواشتر گفت) یعنی ببین منو! یعنی بهت احتیاج دارم! نمیخوام از دستت بدم. منم با بچه هام داستان دارم!

- و این مکالمه از خود آریاشهر تا جلال آل احمد غرب به شرق ادامه داشت.

پ.ن.2. چرا هرچی آدم کلاهبرداره میخوره به پست من و دست میذاره رو اون دوراهی انسانی که من هیچوقت جواب درستی براش ندارم! تو ایستگاه اتوبوس نیم ساعت حداقل معطل بودم و اتوبوس مسخره نمیومد. یه آقای حدودا چهل ساله با سر و وضع نسبتا موجه ولی ناخنای شکسته و دندونای داغون اومد کلی آسمون ریسمون بافت من غریبم تو این شهر و انسانیت مرده و هیچکی به داد آدم نمیرسه و میخوام برگردم شهرم پول بلیط ندارم و خفتم کردن دار و ندارمو بردن و لنگ 190 تومن پول بلیط اردبیلم. وسطش گریه هم کرد. کاملا مطمئنم مزخرف میگفت اما من براش 100 تومن پول از ای تی ام کشیدم و گفتم بیشتر ندارم چون اگه داشتم با اسنپ میرفتم و اینهمه لنگ اتوبوس نمیموندم. گفت باورتون میشه شما 28000مین نفری هستین بهش رو زدم؟ اینو که گفت دیگه میخواستم تمام باگهای داستان چرندشو براش دونه دونه رو کنم اما واقعا نمیدونم چرا فقط نگاش کردم که بفهمه خر خودتی. شماره کارتمم نمیخواد بگیری که به جون مادرت که سیصد بار باهاش قسم خوردی صبح کارت به کارت کنی برام! حتی نگفتم این پولو میدم و انتظار پس دادنشم نمیخوام بکشم چون نمیخوام این یه ذره اعتمادم به آدما از دست بره چون میترسم و نگرانم یه روز واقعا یکی محتاج واقعی باشه و من ردش کنم. اه!

پ.ن..3 راننده تپسی صبح همون روزی که یارو 100 تومن تیغم زد! یه پسر کر و لال بود که یه برگه داد دست من که تو خانواده همشون کر و لالن و خودشم زن داره و یه دختر که تو گوشسش عکسشو نشونم داد. نوشته بود رو ماشین یکی کار مسافرکشی میکنه چون قاعدتا بهش گواهینامه نمیدن یا استخدام نمیکننش به خاطر نقصی که داره. بعدم از اجاره و اینا نالیده بود و اینکه اگه دارم 100 اگه نه 50 کمک کنم اگه اونم ندارم لاقل امتیاز بالا بهش بدم تو تپسی. هیچی دیگه بهش 50 تومن اضافه تر دادم و به نازلی که تعجب کرده بود چرا طرف صداش اینجوریه توضیح دادم داستانو بعدم پیاده شدیم.

پ.ن.4. امیدوارم دفعه بعد که جایی گیر افتادم خدا یادش بمونه من دو تا اتوبوس سواری تو تهرانو یه ربع پیاده روی تو سربالایی رو به جون میخرم و کرایمو پس انداز میکنم اما دست رد به سینه خلقش نمیزنم.

پ.ن. آخر. برای پیروز و احتمال قتلش...

۱۴۰۱/۱۲/۰۲ . 1:36 PM

سه هفته تهران نبودم/نبودیم. بهمن ماه نازلی رو مهد نفرستادم و رفتیم شمال. قرار بود دوهفته بمونیم که باباش خودشو دورکار کرد و اومد و شد سه هفته. هم مهمونی رفتیم هم مهمون داشتیم و هم سالکرد مادرجون بود. هم بعد چهارسال رفتیم خونه خالجون و دیدم که جقد جای مرد خونه خالیه. چقد خونه حتی پیر شده. دختر خاله که هنوزم که دوساله میگذره اما عزاداره درست مثل مامانم.

پ.ن. دنبال مهدکودک خوب میگردم. حوالی گیشا یوسف آباد فاطمی تا گاندی و وزرا و ولیعصر از میدونش تا نیایش. اگه خوبشو سراغ دارین بگین. فقط گرون نباشه چون مهد نازلی مرزدارانه و بهم دور شده اما خیلی شهریشو برد بالا برای سال بعد. حدود 9 شده.

۱۴۰۱/۱۰/۲۷ . 11:5 AM

از وقتی اومدیم منطقه 6 که به مرکز شهر و ولیعصر نزدیکتریم، کلی تارگت داشتم که تیک زدنشون از غرب تهران با وجود نازلی کار سختتری بود. مثلا بعد سه چهار سال برم بازار تهران و البته نه مثل سابق برا گردش و خرید و رستوران! یعنی اینا هم بود ولی در اولویت دوم، چون واقعا توان جسمیم افول کرده. مثل سابق پای پیاده نمیتونم 18 کیلومتر مثلا در روز بی ناهار و شام راه برم!! داشتم میگفتم... برم که اون یدونه نمکدون که نتزلی خانم شکونده و سرویسشو ناقص کرده پیدا کنم بخرم. تارگت بعدی مرکز تبادل کتاب انقلابه تو خیابون برادران مظفر. به اضافه قنادی فرانسه که همیشه ضمیمش هست. البته یه بار رفتم تو این چند سال اونم تقریبا میشه گفت اولین فرار از خونه ام بوده :)) نازلی رو با باباش تنها گذاشتم و رفتم که یه بار یالاخره برای خودم تنها باشم. و کجا رو داشتم که برم؟ به ترس از ازدحام و مکان سربسته دوران کرونا(اون موقع در حال شیفت از دلتا به امیکرون بودیم) غلبه کردم و سوار بی آرتی شدم! البته که مجبور شدم چای و شیرینی قنادی فرانسه رو تو پیاده رو بخورم چون اصلااااا راه نداشت اونجا ماسکمو در بیارم. دیگه چند جای دیگم تو لیستم بود که در اولویت های بعدی بودن اما باورتون میشه یا نه هنوز تکون نخوردم از جام. چون توانم مثل قبل نیست. حتی توان جسمیم اگه یاری کنه توان روانیم نمیذاره بعد از یه روز کامل تو ترافیک و بیرون بودن بتونه بره دنبال دختر و تا شب سرشو گرم کنه و باهاش سر و کله بزنه.

خلاصه اینم از وضع ما.

پ.ن. خداروشکر یا برف میاد و گاز نیست که مدارس تعطیلن یا برف نمیاد و هوا غیرقابل تنفسه و بازم مدارس تعطیلن. اون محتوای داغون آموزشیتون که دوزار نمی ارزه. تو عصر انزوا و تک فرزندی و مدرنیته یه مدرسه بود که بچه ازش زندگی اجتماعی رو یاد میگرفت که خداروشکر اونم ازشون گرفتین. تپه نریده دیگه ای هم اگه هست بگین ما طاقت شنیدنشو داریم :/

۱۴۰۱/۱۰/۲۶ . 2:1 PM

گویا پژمان جمشیدی یه برنامه داره به اسم پیشگو. از باران کوثری پرسیده بود:

-اگر مردم آینده شما رو ببینن، به عنوان کسی که تو این دوره از تاریخ زندگی کردین، فکر میکنی چه چیزی از شما رو تحسین کنن؟

باران: مقاومتمون رو.

-چه چیزی رو سرزنش میکنن؟

باران: مقاومتمون رو.

پ.ن. اگه مثل من دچار تناقض احساسات و عواطف و اوج و فرود و در نهایت گه گیجه درباره چی درسته چی غلط و چی کار باید کرد و کی رهبره یا کیست که مرا یاری کند، شدید، غصه نخورید این درد مشترکه. ما همه پتانسیلشو داریم اما اونی که باید مدارو ببنده و بذاره جای درست تا کار کنه رو نداریم.

۱۴۰۱/۱۰/۲۴ . 12:53 PM

افتادم وسط یه لوپ بی سرانجام. انتخاب مهد کودک برای من خیلی مهم بود. اول اینکه به اسارت سه ساله ام پایان میداد! دوما جنگ اعصاب بابت حداقل چهار وعده غذایی شامل صبحونه میانوعده ناهار و عصرونه رو واگذار میکرد به مهدکودک. مخصوصا از بابت دردسر خوروندن میوه و رسیدن ویتامین مورد نیاز بدن بچه هم خلاص میشدم. با روحیه ای که من از نازلی میشناسم باید مهد کودکی میفرستادم که مراقبت و توجه مادرانه میداشتن. هم بابت حساسیت و زودرنجیش، هم بابت لجبازی و بدغذاییش. انتخابم واقعا عالی از آب در اومد. منتها دهن خودم سرویس شد برای رفت و آمد و هنوزم سرویسه. هر بار هم که راه افتادم هرچی مهد کودک اطراف و دور و نزدیک بود گشتم تا یه جای مثلا نزدیکتر یا ارزونتر پیدا کنم انقدر اوضاع نامیدکننده بود که باز برگشتم سر خونه اول. بدبختی اینکه بعد از 9 ماه مهدکودک رفتن، یهو خانوم از بعد تعطیلات که از شمال برگشتیم بنای نرفتن گذاشت. تقریبا هر روز با گریه یا قهر از من کندنش! و تو بغل بردنش. و البته خنده دار اینه که فقط همین فاصله در ورودی لابی تا بالای پله ها انگار براش سخته بعد که رفت دیگه بعد از ظهر به زور باید ببرمش خونه!

خلاصه که افتادم تو یه کلاف سردرگم. از طرفی بعد این همه وقت بالاخره یکی دو جا تونستم با شرایط ویژه خودم پیدا کنم که پارت تایم یا دورکاری منو قبول کنن و از طرفی برای سال جدید احتمالا شهریه مهد نازلی به عدد 10 نزدیک میشه و اگر بخوام بیوفتم دنبال مهد جدید باز باید یه ماه برم هر روز بشینم تو مهد تا خانوم جذب بشه که آیا بشه یا نشه! اینجا که الات هست مربیش واقعا در حد یه مادر وقت میذاره و قطعا ما انقدر خوش شانس نیستیم که بازم همچین مربی ای بخوره به تورمون. علی ایحال گویا من قراره حالا حالاها در سمت فقططط مامان نازلی ابقا شم :/

پ.ن. ممنون از لطفتون تو کامنتهای خصوصی و غیر خصوصیتون. خوشحال میشم اگه در نظر بگیرین که زنی در آستانه چهل سالگی که سالها زندگی مستقل و دور از شهر و خانوادش داشته، اونقدر تجربه داره که نصیحت های پیش پا افتاده و نفس عمیق و تقویت دید مثبت خیلی به کارش نیاد. اونم تو روزهایی که باید گفت چه جوانانی! اسماعیل، می‌بینی؟ چه جوانانی! بسیاری‌شان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشرده‌اند و موهای صورت پسرها هنوز درنیامده. و دخترها را می‌بینی؟ چه پاهای لطیفی دارند! جنگ است، اینجا هم جنگ است اسماعیل!

۱۴۰۱/۱۰/۲۱ . 12:10 PM

نمی دانم هنوز این پست موقت است یا نه. نمی دانم هنوز کسی اینجا را می خواند یا اصلا کسی در بلاگفا، بلاگها می نویسد یا نه. ولی من بالاخره برگشتم و خوشحالم که این خانه را برای برگشتن نگه داشته ام. درست مثل خودم است در واقعیت. من هرگز مهاجرت نمی کنم. اما اگر روزی مجبور شوم، حتما خانه ای زمینی چیزی را در ایران نگه می دارم برای برگشتن. امیدوارم فقط قبر نباشد!

ظاهرا باید اول سلام می کردم! که یادم رفت. راستش انقدر چیزها توی سرم هست و انقدر اتفاقات مهم پشت هم افتادند و بعد ناگهان همه چیز در انزوای محض فرو رفت که اصلا نمی دانم چیزی برای گفتن دارم یا برای نوشتن، بعدها، اینجا. مخصوصا برای کسی که تقریبا سه سال فقط توی خانه نشسته و نهایتا تا پارک روبرو رفته و تنها صدایی که شنیده جیغ گریه و در نهایت زبان باز کردن دخترش بوده. اوه بله، گفتم که اتفاقات مهم پشت هم افتاده اند. من الان یک دختر سه ساله دارم. قاعدتا نیاز نیست بگویم ازدواج هم کرده ام دیگر، چون هنوز تا رسیدن به اون جامعه آرمانی روشنفکر خیلی مونده حتی با وجود اتفاقات اخیر.

گمونم فعلا همینقدر بس باشه. هنوز صاحبخونم هرچند خونم عوض شده و محله و حتی منطقه محل سکونتم در تهران! همسر مادر و خانه دار فعلی. و البته یک زن تنها با دوز بالای افسردگی! بدین صورت. کی گفته ازدواج و بچه دار شدن بده؟! روز مادر مبارک!

پ.ن. اه این بلاگفا هنوز نیم فاصله اش خرابه! چقدرم رسمی نوشتم. لعنتی همیشه شروع برام سخت بوده!


Tags :غیرمترقبه
۱۳۹۸/۰۲/۱۶ . 1:24 PM

یه هندونه گذاشتم ور دستم با یه قاشق و بعد از خوردن چند تیکه متوجه شدم که هندونه شکل قارچ شده وسطش و پیچ خورده است. سرچ کردم و دیدم که گویا شایعاتی وجود داره درباره استفاده از داروی نظافت برای زودتر رسیدن هندونه ها که اونارو خشک میکنه. مملکت که صاحاب نداره حالا حتی اگه تکذیب هم بشه. ترجیح دادم از ادامه خوردن صرفنظر کنم در هر صورت. تمام پاییز و زمستون منتظر رسیدن میوه های تابستونی بودم و تو این مدت به جز چن تا لیمو شیرین و سیب و دو سه تا خیار میوه دیگه ای نتونستم بخورم اونوقت اینم شانس ماست!

تازه برگشتم تهران. اسفند رفتم شمال و آخرای فروردین برگشتم. دو سه روز اولی که برگشته بودم داشتم دیوونه میشدم از مقدار تنهایی و بیکاری و اینکه صبح تا شب کسی رو نمیدیدم باهاش چار کلوم حرف بزنم. هرقدر عید و بعدش شلوغ پلوغ بود یهو اردیبهشت خالی شد. با دوستام که خیلی وقت بود ندیده بودیم همو قرار گذاشتیم چون ماه رمضون دیگه خیلی دیر میشه برای بیرون رفتن. هوا خوبه و البته هربار عصر با بارون غافلگیر شدیم البته اولین سوپرایز تهران کرایه های سرسام آورش بود. بگذریم از قیمت محصولات خوراکی و سبد خانوار. عوضش کافه ها و رستورانا خلوت...هیچ کیم جرات نمیکنه سفر خارجی بره یا حتی تو شهر آژانس بگیره حتی!! عیدم که سیل همه جارو برد. مردم خیلی خوشبخت بودن...همه چیزمون مسخره است.

دوباره دارم میرم باشگاه. شنبه اولین جلسه رو رفتم و فرداش با کمر گرفته بیدار شدم. به مناسبت حلول ماه رمضونم استخر تعطیله. این مدت که نبودم همش به مهمونی و دید و بازدید و دورهمی گذشت. یهو انگار برگشتم به دوران دبیرستان و قبلش که خونه بابام بودم. یا تابستونا که دانشگاه تعطیل بود برمیگشتم خونه. یه هفت هشت تا کتابم خوندم. الانم سنگر و قمقمه های خالی رو نصفه نیمه ول کردم. خلاصه که این از روزگار ما. دلیل نبودنم؟ واقعا حوصله فضای مجازی رو نداشتم به هر شکل ممکن. الانم نمیدونم چی شد که دارم مینویسم. شاید هوای بهار...

پ.ن.1. اگر کامنت هارو بی جواب فقط تایید کردم بگذارید به حساب اخلاق گندم!

پ.ن.2. راستش ترجیح میدم همچنان زندگی شخصیم حریم مشخصی داشته باشه. به زبان فارسی سخت یعنی خیر. حوصله صغری کبری چیدنم ندارم به مولا! (مخاطب خاص دارد)

۱۳۹۷/۱۱/۰۷ . 1:18 PM

من برگشتم.

راستش به تک تکتون حق میدم الان نه تنها از بازگشتم خوشحال نباشید که دلتون بخواد سر هم به تنم نباشه! چون خودمم از اینایی که یهو مثلا در جریانی دارن ازدواج میکنن یا میرن از ایران یا دانشجو میشن یا کارشون زیاد میشه بعد کلا غیبشون میزنه و حتی نمیشه فهمید مرده ان یا زنده خیلی حرصم میگرفت که خواننده هاشونو که بعضا چند ساله با همن رو به پشم هم حساب نکردن که یه خدافظ خالی بهشون بگن!

دفاعیه!

لپ تاپم مرد. به همین سادگی به همین خوشمزگی. من همه چی رو روی کامپیوتر شرکت و لپ تاپم سیو کرده بودم. آدرسا پسوردا همه چی. شما فک کن من از سال 87 فیسبوکم لاگین بوده و وقتی مجبور شدم لپ تاپ نو بخرم یوزرشم بزور یادم اومد چه برسه پسورد که آخرشم با اون سکیوریتی کوئزشنه تونستم وارد شم. هنوزم نمیدونم پسورد فیسبوکم چیه!! از گوشیم هیچوقت نخونده بودمتون و وارد بلاگفا هم نشده بودم. تنها شانسی که آوردم این بود که از وقتی لپ تاپ قبلیمو دزد برد یعنی حدود 5 سال پیش اون موقع برا بازیابی ایمیلام مجبور شدم بشینم کلا دو سه نمونه پسورد برای همه ایمیلا رمزای اینترنتی بانکا و سایتای اینترنتی که باهاشون سر و کار داشتم بذارم که دوباره گرفتار نشم. 

خلاصه این پروسه بازیابی پسورد وبلاگم در حالی که من هیچی از اطلاعاتی که هزار سال پیش براش پر کرده بودم و حتی ایمیل خصوصیمم نمیدونستم کدومه و تو بگو چهار تا آدرس وبلاگ از شماها یادم بود که نبود!!! یه دو سه ماهی طول کشید. باور نمیکنین؟ خب مسئله اینه من الان فقط شماره موبایل بابامو حفظم چون بیس ساله همونه اون موقعم مجبور بودم حفظ کنم چون گوشی نداشتم وگرنه خط مامان و داداشمو حتی ایده ای ندارم که ایرانسلن یا همراه اول یا چی! قانع شدین؟

لذا بدین وسیله از تمامی شما عزیزان دلبندم پوزش میطلبم و میرم دم در کلاس یه لنگه پا وامیستم و هرچقدرم که خواستین میتونین با لوله خودکار بهم کاغذ گوله شده پرت کنین! خلاصه که عذر تقصیر و میس یو کلی و اینا.

پ.ن.1. راستش پستاتون خیلی زیاده و نمیرسم همشو بخونم. اگه بگم کلا چه خبر از شماها منو میکشین آیا؟! 

پ.ن.2. سعی میکنم تو پستای بعدی کم کم بگم این چن وقت چیکارا میکردم. یه دوره بیماری سختم داشتم که هیچ تشخیصی براش نبود و نمیتونستم جز آب و بیسکوییت و نون خالی چیزی بخورم. وزن کم کردم و اجازه مسافرتم نداشتم چون بعد یه ربع نشستن تو ماشین حالم بهم میخورد. مامانمم بخاطر نگهداری از مادربزرگم نمیتونست بیاد و منم ترجیح دادم نگم اوضاعم خیلی خرابه که همش نگران نباشه. الان بهترم البته. تقریبا اولین روزیه که تونستم چایی دم کنم و بخورم و براتون بنویسم. هنوز سرکار نمیرم و در واقع دورکاری میکردم اما یکی دو تا موقعیت رو بخاطر همین مریضیم از دست دادم و البته الان دیگه مهم نیست. یه اتفاقای دیگه ام افتاد که کم کم میگم براتون.

خیلی دوس میدارمتون که این همه خبرمو گرفتین و نگرانم شدین. باید یه فکری کنم که لاقل اگه یه روز مردم یجوری باخبر شین یه فاتحه ای چیزی برام بفرستین :)) ;) بوس به همتون :*


Tags :روزنوشت , مصائب زندگی
۱۳۹۷/۰۸/۰۶ . 7:31 PM

راستش احساس میکنم علاوه بر یک آدم منفعل کسل بدردنخور دارم تبدیل به یک فرد طلبکار غرغرو هم میشم! درست مث نقشی که نوید محمدزاده تو عصبانی نیستم بازی کرد. یعنی اخراجمو ناحق میدونستم و دارم مث مدال میزنم رو سینم و هی غرغر میکنم! خب مسئله اینه امروز یه اتفاقی افتاد که دقیقا مجبور شدم بعدش چن تا نفس عمیق بکشم و به خودم بگم عصبانی نیستم عصبانی نیستم و یهو دیدم بلند سه مرتبه تکرار کرده ام که : لعنت لعنت لعنت! حالا داستان چی بود؟ خب بذارین از اول براتون بگم. در واقع لطفا اجازه بدین با هم اینجا همه چیزو ریشه یابی کنیم!

پارسال زمانی که تصمیم گرفتم از شرکت قبلیم بیام بیرون و اومدم به بیربط ترین محل ممکن نسبت به حوزه کاریم اونم با حقوق کمتر، چن تا دلیل داشتم. شرکتی با سابقه کار بیشتر از بیست سال و حتی بدون یک روز تعویق تو پرداختیش یعنی یه جای پدر مادر دار با وام و تسهیلات و مزایای سازمانی که میتونستم حتی بعدها راحت 5-6 ماه برم مرخصی زایمان و نگران شغلم بعد بچه دار شدن هم نباشم! مشکلاتش چی بود؟ دوری راه و مغز فسیلی که اجازه تغییر و نواوری نمیداد. رو مخیش چی بود؟ همکارایی که انگار از یه کره دیگه اومده بودن با اخلاقای مدل سالن آرایشگاهی و سفره ابلفضلی به اضافه زر زرای سازمان که مث کتاب 1984 و دوران کمونیستی همرو رفیق و خانواده میدونست ولی عملا همگی زیراب زن بودن اونقد که از سایه خودشونم میترسیدن حتی! بعد کلی کش و قوس بالاخره با خودم کنار اومدم و دلمو به همکلاسیای کلاسی که میرفتم و قرارای هر از گاهی با همکارای قدیدیم خوش کردم که توشون احساس واقعا تو خانواده بودن و زنده بودن داشتم. بعد یهو اینجوری شد. اونم تو شرایطی که هیچ جا نیرو نمیگیره همینطوری هم و به هرحال حوزه کاری من معمولا نیروی جوون میخواد و 34 سالگی سن مناسبی برای دنبال کار با حقوق و مزایای درست درمون نیست. یه ترس عجیبیم پیدا کردم که از شرکت و محیط جدیدی که هیچی ازش نمیدونم یا آشنا توش ندارم میترسم، از چالش و کار زیاد، از آدمایی که مث شرکت قبلیم باشن و دوباره تو هچل افتادن. خلاصه که گیری افتادم از دست خودم و اوضاع! حالا این قصه ها رو چرا گفتم؟ یهو دیروز صبح پا شدم و به خودم گفتم گور بابای همه چی من باید برم سر کار وگرنه تو خونه دیوونه میشم! سایتای استخدامیو باز کردم و همه اونایی که لیست کرده بودم بعدها اگه جاهایی که سپردم و موقعیتای خوب نتونستم کار بگیرم برم سراغشون یه تک پشت هم دکمه سند رزومه رو زدم. حالا از دیروز به اضافه سه هفته گذشته چند نفر زنگ زده باشن برا مصاحبه خوبه؟ فقط یکی!! این در حالیه که تا همین شیش ماه پیش به یه جا هم رزومه میدادی بهت زنگ میزدن! اما این دلیل غمگین بودنمه دلیل عصبانی شدنم همون یه نفریه که زنگ زده! چرا؟ دختره احمق زنگ زده پای تلفن از من میپرسه کدوم سمت ساکنین؟ چرا از شرکت قبلیتون اومدین بیرون؟ آخرین حقوق دریافتیتون چقد بود؟!! و باوجود اینکه یکی تو مغزم میگفت بهش بگو دخترجون این سوالا رو روز مصاحبه میپرسن نه پای تلفنی که معلوم نیس اون سرش منشیه اچ آره مدیره کیه! ولی خودمو آروم کردم به همش جواب دادم ولی چون یه مقدار عصبانی شده بودم و حوصلمم سر برده بود گفتم شرکتمون تولیدی بود مث بقیه تعدیل نیرو داشت. بعد گفت فردا میتونین بیاین برا مصاحبه؟ گفتم ببخشید من یه سوال میتونم بپرسم؟ گفت نه سوالاتونو میاین اینجا از کارشناس مربوطتون میپرسین!! (وات د هل؟!) گفتم من سوال پیچیده ای ندارم میخوام بدونم تایم کاریتون چطوریهچون من پنجشنبه ها نمیتونم بیام سرکار ؟ گفت عزیزم من به شما میگم که نمیدونم ممکنه شرکت بخواد یه طور دیگه با شما کار کنه! گفتم تایم کاری سوال عجیب و پیچیده ای نیست که شما ندونین شرکتتون پنجشنبه ها کاره یا نه! منم اولین بار نیست میام مصاحبه درباره حقوق و بقیه چیزا تو تلفن نمیپرسن ولی تایم کاری خیلی روتینه پرسیده شهو ممکنه اصن کار به مصاحبه نکشه! که دختره بیشعور گفت عزیزم! پس اگه اینطوره بذارین من دوباره چک کنم اگر لازم شد باهاتون تماس میگیریم برا مصاحبه!! اینجا بود که ترجیح دادم به صدای مغزم گوش بدم و به این حقارت پایان بدم و گفتم مرسی از تماستون خدانگهدار و قطع کردم. بعد رفتم شرکته رو چک کردم دیدم نوشته بازه کاری شنبه تا چهارشنبه و شناوری حتی تا ده صبح!! به همراه بیمه تکمیلی و باقی مزایا! الان واقعا موندم کسی که تو آگهی شرکتش همه اینارو زده این مزخرفاتو چرا تحویل من داده که آخرش از کوره در برم؟! :(((

پ.ن. اینارو دیشب نوشتم اما پابلیش نکردم. امروز یه ایمیل برام اومد که درخواست استخدامتون رد شده. بعد میگن سر صپی چرا حالت گرفته است!


Tags :مصائب زندگی , شرکت کوفتی ما
About

حرف هایی هست که باید برای گفتنشان شهامت داشت اما در خفا زیست...
Categories
Tags
Friends
d(^_^)b